زندگی

زندگی ترکیب شادیوغم است دوست میدارم این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است من دوست دارم گریه بالبخند را
زندگی لیلی است باید مجنونانه زیست
دوست دارشما بهراد
همین دیگه آقا ماروقال گذاشتو رفت

زندگی ترکیب شادیوغم است دوست میدارم این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است من دوست دارم گریه بالبخند را
زندگی لیلی است باید مجنونانه زیست
دوست دارشما بهراد
آرزو:
آرزودارم شبی عاشق شویی.آرزودارم بفهمی دردرا
تلخی برخوردسردرا.میرسد روزی که بی من لحظه هاراسرکنی
میرسدروزی که مرگ عشق راباورکنی
میرسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام راموبهمو ازسرکنی


آه...
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهام كردم
انصاف نبود
تو كه مي دانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت مي كنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي....خيلي ديره...خيلي دير

به وبلاگ خودتون خوش امدید![]()
آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد
عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي
گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد
آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي
چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد
نازنينم، نازنينم
ياد تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد
شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو
لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد
بعد از آن نامهربانيهاي بي حد وحصر
سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

کاش در دهکده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني بود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم ميکرد
قرض مي داد به ما هر چه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نميرفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دلها پر افسانه نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شب از اين شب ها
غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود
دل اگر گرفت دعايش بکنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

دلم میخوادتوی رگام به جای خون عشق تو باشه .
دلـــــــم میخواد تو نفسـم گرمــی مهر تو باشه .
دلم میخواد تو قلب من همیشه عشق تو باشه .
دلم میخواد آتش عشق من و تو تا زنده ایم روشن باشه .
دلم میخواد که قلب من همیشه پیش تو باشه .
دلم میخواد که فصل عشق من و تو واسه همیشه بهار باشه .
دلم میخواد که رو لبات همیشه لبخند باشه .
دلم میخواد که عشقمـــــــون توی جهـــان یکی باشه .
دلم میخواد که دست من فقط تو دست تو باشه .
دلم میخواد که رو دیوار همیشه عکس تو باشه .
دلم میخواد که قلب تو همیشه مال من باشه .
دلـــم میخواد که قلب من همیشه پیش تو باشه
مطلبی را یکی یکی از خوانندگان عزیز برایم ارسال کردهاند که بهتر دیدم ضمن تشکر از ایشان در این جا منتشر نمایم:
«شراب که هفت ساله شد، طعمش ناب میشود؛ شیرین میشود؛ غلیظ میشود؛ مستت می کند؛ نمیتوانی از آن بگریزی. شراب 7 ساله را که بنوشی دیگر جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نمیماند.»
«عشق هم که هفت ساله شد، میشود همچو شراب، کهنگی ماندگاری دارد، رسوخ میکند در بند بند وجودت، ریشه میدواند در بافتهایت، رسوایت میکند. آن وقت است که میفهمی همیشه عاشق میمانی، چه با معشوق چه بی معشوق.»

غم فراق
محبوب من!
امشب باز غم فراق، چون ابرهای در هم پیچیده، آسمان دلم را فرا گرفته است و باران اشک، نمود دل طوفانیاش میشود. گویی که اشک میخواهد زنگارهای دل فراق کشیده را با زلال خود شستشو دهد ولی عاجز است. وقتی صاعقه جدایی به رخ جان آدمی سیلی میزند و یاس دل پژمرده میشود و شاهد تنهایی و غمم فقط مهتاب باشد، از اشک چه کاری ساخته است؟
جانا!
سخن از فراق است و دردیست فراق که دواپذیر نیست؛ گویی که بر انبار کاهی آتشی افکندهاند و دیگر از چند قطره آب چه کاری برآید؟ زانوی غم بغل میکنم و شب به نیمه میرسد اما قلب تسکین نمییابد و فوران آتش غم از عمق اقیانوس روح تا قلب جریان مییابد و با اشک ازچشمهی چشمها بیرون میزند؛ گوش دار! بانگ وحشتزای بوف دل، در ویرانههای سینه میپیچید. دیگر جان خود به اشک بدل میشود و از چشمان فرو میریزد تا التیامی بر آتش دل باشد. اما دریغ! دریغ و درد! شرنگ فراق بر جان عاشق تلخ تر از آن است که اشک درمانش کند.
از پنجره بیرون را مینگرم. آسمان نیز امشب شبنمهای خود را بر روی شهر میریزد و میخواهد که با صدای نرم و بارش لطیف خود مرهمی باشد بر زخمهای من. ولی آسمان نیز چون به دل عاشق زجر کشیده من مینگرد، ابرهایش تکه پاره میشود و اندک اندک رنگ سیاهی به خود میگیرد و در سیاهی شب گم میشود.
میدانم صبوری زیباست. آری میدانم. اما چگونه دل عاشق را به صبوری فراخوانم در حالی که چشمههای اشک از عمق قلبی آتش گرفته میجوشد و هستیام را به بازی میگیرد؟
معشوق من!
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت!
تقدیم به تو
تمام احساس درونم را
که یکسره اشتیاق است و شوق
به تو تقدیم میکنم
لحظه لحظههای دلتنگیام
که وسعتی دارد به اندازه یک دل درد کشیده عاشق
به تو تقدیم میکنم
و انتظار را
که در چشمان همیشه ابریام میبینی
به تو تقدیم میکنم
و عشق را
که در هر تپش قلب خستهام
با تو ابراز میدارم
به تو تقدیم میکنم
این است هدیههای من به تو
و میدانم تو با خورشید مهربانیات
از آنها محافظت میکنی
خدا چنین است عشق عاشق چنان عشق میورزد که گویا معشوق پارهای از تن اوست و هر لحظه خود را به او نزدیکتر میبیند چنان که همه آینده و امیدش در وجود او خلاصه میشود. عاشق زندگی بدون محبوب را بدتر از جهنم میبیند و گاه چنان دل تنگ میشود که او را از اعماق رؤیاهایش بیرون میکشد و در دنیای واقعی و عینی در آغوش میگیرد و گاه نیز از دل تنگ چنان میگرید که گویی همه ابرهای جهان در حال باریدن هستند. در آسمان دل او فقط یک خورشید میتابد و جان او بر یک قبله روی میکند و نام او تقدسی چون نگاه قدسی مؤمنان راستین ادیان و مذاهب به قدیسان خود دارد. عشق چنین است. دریچهای که از آن میتوان به برهوت زندگی نگریست و خوشبختی را دید. عینکی است که از ورای آن زندگی زیبا و معشوق زیباترین است. رؤیایی است شیرین که فقط بین عاشق و معشوق جریان دارد. دریایی که غریق در آن، زندگی را میبیند و به آن دست مییابد. عشق چنین است.